اینجا رها شدن

دردم به جان خرید و دستم گرفت و برد . . . ازمرورگر اکسپرور استفاده نمایید


بهار هم که باشی

بهار هم که باشی
باز شکوفه هایش ارغوانی ست
صورت به پهنای آسمان بگذار
اینک
نگاره های زمینم آرزوست


سه شنبه یازدهم فروردین ۱۳۹۴ توسط سید . . . ! |

و کوچه ای که امسال

بنام خدای فاطمه"س"
امسال بهار بوی مادر دارد
کافیست گوش به سینه ی زمین بگذاری و صدای نجوای سبزه ها را به سکوتی عمیق بشنوی
لالایی بهار در دامن مادر ؛ امسال رنگ و بوی دیگری دارد
دامنی پر از محبت و عشق از آن من و توست
بوی بهار ...
عطر چادر نماز مادر....
قامت رعنای مادر...
و کوچه ای که امسال ، بهار به اجبار از آن گذشت و باز سبز پوش شد
بهار فاطمی گرامی باد


سه شنبه بیست و ششم اسفند ۱۳۹۳ توسط سید . . . ! |

حالا فقط تو را می خوانم

عیدی برایم نیست
فاطمه . . .
. . . حالا فقط تو را می خوانم
شاید همین لحظه
برای من و توست
قنوت می خوانم تمام نمازم را
شاید باب اجابت دعایم
همین پافشاری هایم باشد
چه خوب می شد

فاطـــمه ؛ مـــــــادر ؛ تنهــــــــــــــــایی


دوشنبه بیست و پنجم اسفند ۱۳۹۳ توسط سید . . . ! |

سوره دلم

صبور بود
مثل سکوت
آرام بود
مثل ستاره های آسمان که بی چشمداشت نگاه آفتاب ، هماره برق شادی شان . پلک زمین را می ربود.
و دستانی از جنس شبنم که لطافت مهر مادرانه ای را به یادگار می گذاشت
زمانه هم عاشقانه هایش را قافیه نمی گذاشت
ردیف شده بود تمام وزن های شعراش به جدایی
نمی شناخت
ولی درک اش آنقدر آگاهانه بود که گویی
کودک آسمان را در بغل اش ، یکجا گذاشته اند و او بزرگش کرده
ستاره ناز بود و آسمان نیاز
آسمان ناز بود و ستاره نیاز
لیک
وقت مجال نداد
آنگاه که ساعت شنی را برمی گردانند
شن هایشان به هم می رسد


یکشنبه دهم اسفند ۱۳۹۳ توسط سید . . . ! |

سوره دلم

به سان همه ی ماهیان عالم آرام بر صفحه ی پارچه ای آرمیده
همچون لالایی شبانه اش که طنین انداز آسمان بود
و اینک تنهایی شبانه هایش مرا می سوزاند
همیشه باید برایش و ان یکاد بخوانم
لبیک یا حسین


یکشنبه دهم اسفند ۱۳۹۳ توسط سید . . . ! |

سوره های دلم

چه خوب می شد برایم تک تک واژه های بودن را معنا می کردی

و چه زیباتر که رهایم می ساختی از این زمانه ی پوشالی

من اندکی التماس به تو بدهکارم

و برایت ناله هایی که از ته دل باید بکشم

آه این فراغ

تا کجا ادامه دارد

من بارانی ام

چترهایتان را بردارید . . . !


یکشنبه دهم اسفند ۱۳۹۳ توسط سید . . . ! |

هبوط کن

هنوز از دورترها

صدای نفس هایت بگوش می رسد

هنوز سکوت تو

روایت غصه های من است

هبوط کن

که رنگین کمان نگرانی هایم

تنها به یک کبودی مانده

از جنس یک غروب بیشتر نیستم

 


چهارشنبه سوم دی ۱۳۹۳ توسط سید . . . ! |

ما رأیت الاجمیلا

واژه ها دلم را می خورند

قلمم به جای جوهر

اشک بر صفحه ی دلم می نگارد

و چشم هایم روضه هایی می خوانند

که انگارسالهاست بر فراز نی نشسته اند

آفتاب که طلوع می کند

سا یه ی ماه را روی کمر زمین نقاشی می کشد

لیکن

خواهری هنوز رو به آفتاب سلام می دهد

ذکر می خواند و . . .

ما رأیت الاجمیلا

حالا سالهاست

غم هایم را که وسط می گذارم

برای خودم غصه می خواهم

لبیک یا زینب


یکشنبه بیست و پنجم آبان ۱۳۹۳ توسط سید . . . ! |

شب اول

فانوسی بردستان مسلم بن عقیل

دلم را گره زده ام بر آستانه عرفات و بی درنگ در لابه لای زمزمه های عاشقانه ی  حسین علیه السلام ، نام مسلم را چشمانم روضه خواند.
کوفه ! نام مسلم را خوب بر کوچه هایش حک کرده . و این تاریخ است که شرمسار سرگذشت مسلم و رفتار کوفیان می باشد. از آن زمان که امیرالمومنین علیه السلام تصدی منصب نظامی لشکر اسلام را به او داد و بعد از آن خدمتگزاری حسن بن علی علیه السلام را ، دلش  ، ذکر لبیک یا حسین بر لب داشت  . صدای لبیک یا حسین مسلم ، تاریخ را به لرزه در آورده است  بعد از چهل روز مسلم نامه ای به حسین می نویسد : " آنچه می گویم حقیقت است ، اکثریت قریب به اتفاق مردم کوفه آماده پشتیبانی شما هستند ؛ فوراً به کوفه حرکت کنید" .

من سکوت می کنم و تو را با نامه ی مسلم تنهایت می گذارم . . .

امشب فانوسی دست بگیر و برای دل خودت و دل مسلم ذکر بگو " امان از دل مسلم"

بر طوعه زنی جوانمرد رحمت

بر ابن زیاد لعنت

بر بکربن حمران احمری لعنت


چهارشنبه چهاردهم آبان ۱۳۹۳ توسط سید . . . ! |

شب دوم

فانوسی برای کاروان حسین(علیه اسلام)

سال61هجری قمری بود . بانگ جرس کاروان می آمد . کاروانی گلچین شده ، از ستاره های آسمان . انگار وعده داشتند خاک کربلا را تربت طوطیای عشاق کند . شب دوم محرم ، تپش های دل زینب(سلام الله علیها) جور دیگر بود . نگاه علمدار کاروان ، غوغای دیگری داشت . قدم های ارباب من و شما بر خاک کربلا ، کمر زمین را خم می کرد . فرشتگان از فراز آسمان ، زمزمه ی کوفه میا حسین می گفتند و تمام سوزشان دل مضطر عمه ی سادات شده بود . باید تاریخ از این سرزمین مبدا حیات دوباره ای بسازد . حیاتی که آب آن خون سیدالشهداء و یاران اوست . . . می خواهم امشب شما را با این نجوای حسین تنهایتان بگذارم . . .

نجوایی که مدتی پیش در عرفات با خدایش راز و نیاز می کرد . . .

وَعَلائِقِ مَجارى نُورِ بَصَرى وَاَساریرِ صَفْحَهِ جَبینى وَخُرْقِ

و رشته هاى دید نور چشمانم و خطوط صفحه پیشانیم

مَسارِبِ نَفْسى وَخَذاریفِ مارِنِ عِرْنینى وَمَسارِبِ سِماخِ سَمْعى

و رخنه هاى راههاى تنفسم و پرده هاى نرمه بینیم و راههاى پرده گوشم

وَما ضُمَّتْ وَاَطْبَقَتْ عَلَیْهِ شَفَتاىَ وَحَرَکاتِ لَفْظِ لِسانى وَمَغْرَزِ

و آنـچـه بـچـسـبـد و روى هـم قـرار گـیـرد بـر آن دو لبـم و حـرکـتـهـاى تـلفظ زبانم و محل پیوست کام

حَنَکِ فَمى وَفَکّى وَمَنابِتِ اَضْراسى وَمَساغِ مَطْعَمى وَمَشْرَبى

(فـک بـالاى ) دهـان و آرواره ام و مـحـل بـیـرون آمـدن دنـدانـهـایـم و محل چشیدن خوراک و آشامیدنیهایم

کَبِدى وَما حَوَتْهُ شَراسیفُ اَضْلاعى وَحِقاقُ مَفاصِلى وَقَبضُ

جگرم و آنچه را در بردارد استخوانهاى دنده هایم و سربندهاى استخوانهایم و انقباض

دلت که خوب روضه خواند ، به خیمه های امشب بیندیش که چندی دیگر بوی دودشان ، به تاریخ را سرشار از غبار بی وفایی کوفیان خواهد کرد. . . .

لبیک یا حسین


چهارشنبه چهاردهم آبان ۱۳۹۳ توسط سید . . . ! |

شب سوم

فانوسی برای رقیه سلام الله علیها

سوم صفر 61 هجری قمری ، همیشه پدر برایش هدیه می خرید . حالا برای دختر هدیه ای آورده اند . . . !!

گوشواره است ؟

چادر ؟

کفش ؟

غذا ؟

. . . ؟!

این بار پدر برایش هدیه ای نیاورده بود بلکه خود پدر را برایش آورده اند تا شاید بهانه گیری اش کمتر شود و بی تابی اش پایان یابد

سر بابا را که به او رساندند یک چشمش  به سر بابا بود و گوشه ی چشمی به عمه !

بهانه ای نداشت دیگر

بی تابی نمی کرد

دست به موهای خاکی پدر می کشید و محاسن خونی اش را نوازش می کرد

زمزمه ای کودکانه برای لب های پدر داشت

اسکوت حسین و زمزمه های رقیه در هم گره خورده بود

رقیه رفت به عمق سکوت حسین

حالا بقیه اش با خودت

امشب تو را در خرابه های شام تنها می گذارم

شاید تو هم مثل رقیه نیاز داشته باشی کمی با سر بریده ی ارباب خلوت کنی


چهارشنبه چهاردهم آبان ۱۳۹۳ توسط سید . . . ! |

شب چهارم

فانوسی در دستان دوطفلان حضرت زینب سلام الله علیها

نگاهش که به حسین افتاد ، دلش لرزید و نگاهش به نگاهش گره خورد . همین یک نگاه آزادش کرد . سلام بر دل حرّ که شیدای دل حسین شد . . .
گره خوردن آزادی حر و دوطفلان زینب سلام الله علیها در این شب ، برای دل بی قرار ما نشانه ست . یکی دلش رها شد و دیگری دل از فرزند کشید و همچون کبوتری در آستان برادر رهایشان ساخت...

بی گمان خدای زینب ، برایش تقدیری آفریده بود از صبر که از رهایی جگرگوشه هایش برای او شروع می شود . صبر صبر صبر. . .

سلام بر قلب صبور زینب

امشب تو را با خواهر  حسین علیه السلام تنهایت می گذارم

نگاهی به قلب آزاد شده ی حر

نگاهی به قلب مضطر خواهر

. . .


چهارشنبه چهاردهم آبان ۱۳۹۳ توسط سید . . . ! |

شب پنجم

فانوسی برای  عبدالله بن حسن

یادت هست روضه ی کریم اهل بیت را که می خواندند ، ناخود آگاه دلت بوی کربلا می گرفت . حلقه ی وصل میان حسن علیه السلام و برادرش همین دردانه است . سنی نداشت ولی عبد و مطیع خدا و ولی اش بود ؛ عبدالله . نگاه معصومش ، حسین علیه السلام را یاد برادرش می انداخت . . . دستانش را همیشه در دستان عموجانش قرار می داد ، ولی کربلا ؛ دیگر . . .

امشب تو را با مدافع کوچک حسین علیه السلام تنهایت می گذارم .

 بی گمان درد و دلت را اگر برایش بگویی ، حلقه ی اتصال حسنین به خوبی می تواند روضه ی دلت را برایشان وصف کند . . .


چهارشنبه چهاردهم آبان ۱۳۹۳ توسط سید . . . ! |

شب ششم

فانوسی برای  قاسم بن الحسن

طعم عسل را چشیده ای ؟ شیرین تر از عسل برایت چیزی هست ؟ برای قاسم بود ! مرگ و شهادت در راه مولایش ، شیرینی در کام او گذاشته بود که از عسل برایش شیرین تر بود .

دردانه ی سیزده ساله حسن علیه السلام خوب می دانست چگونه با کلامش ، ولی زمانه اش را خشنود سازد و عملش روز عاشورا گواه بر کلام نافذش شد . روبندت را بگشای قاسم تا روی مه جبینت را عباس ببیند و مبارزه ات را بستاید . . .

قاسم جان ! قسم به نام پدرت حسن علیه السلام که درس آزادگی و دلدادگی تان ما را ولایی کرد.

امشب تو را با شب عاشورای حسین علیه السلام تنهایت می گذارم .

احلی من العسل قاسم برای توست تا امشب با دلت خلوت کنی . . .


چهارشنبه چهاردهم آبان ۱۳۹۳ توسط سید . . . ! |

شب هفتم

فانوسی برای  دردانه ی حسین علی اصغر

بی شک در کنارت تا کنون نوزاد زیاد دیده ای ، یا شاید آب و غذایش را داده ای و شاید نگاه کرده ای که مادرش چه میزان آب و غذا برای هر وعده اش به او میدهد . بعید می دانم منظورم را نگرفته باشی . . .


فقط قول بده آرام گریه کنی ، کودک رباب در آغوش مادر آرام گرفته . . .


فقط قول بده هق هق گریه ات دل رباب را به آتش نکشد


حلقه ی وصل رباب و علی اصغرش چیزی نبود که من و شما بدانیم . خودت را لحظاتی به جای مادری بگذار که تمام امیدش را تیری به آتش کشیده است و صحنه ای را مجسم کن که پدری ، درحالی که شانه هایش تکان می خورد از فرط گریه ، برای کودکش قبری . . .

چه گذشت بر حسین علیه السلام وقتی که مانده بود چگونه اصغرش را به رباب بر گرداند .

امشب تو را با نگاه مضطر رباب ، آن هنگامی که کودکش را به دستان همسرش سپرد ،  تنهایت می گذارم . . .

انگار تو هم مثل من با باب الحوائج حسین علیه السلام کاری داری . . .


چهارشنبه چهاردهم آبان ۱۳۹۳ توسط سید . . . ! |

شب هشتم

فانوسی برای علی اکبر

شبیه اش را کسی ندیده بود . آنقدر که وقتی روبند از رویش کنار رفت . لشکر کفر به یکباره گمان بر حضور رسول الله صل الله علیه و آله در میدان پیکار برد. . .

ساعاتی قبل تر ، فرزند رشید حسین ، شاگرد مکتب شجاعت عباس . قرار بود به میدان برود . منظورم را اینگونه برایت شرح می دهم . سفر دور که می خواهی بروی ، دیدی چگونه مادرت بدرقه ات می کند و برایت دعا می خواند و دلشوره هایش را در انتهای ذکرش برایت بغض می کند و . . .

حالا قرار است علی اکبر به میدان برود .  حال خیمه ها برای تو ، حال مادر علی برای من . . .

چگونه ارباب من و شما خود را به علی رساند نمی دانم و نمی فهمم . حالا علی در آغوش پدر بود . بهتر برایت بگویم حسین خود را در آغوش علی اش برد . آغوشی که هر قطعه اش حسین را یاد جگر پاره پاره ی برادرش حسن انداخت....

امشب تو را با لحظه ای که علی اکبر از فرط تشنگی به سوی خیمه آمد و پدر، لبان خشکش را بر کام علی نهاد تنهایت می گذارم ، به فاصله ی نگاه حسین با علی اش . . . .


چهارشنبه چهاردهم آبان ۱۳۹۳ توسط سید . . . ! |

شب نهم

فانوسی برای عباس

باران می بارد . . .
آسمان بغض های چندین و چند ساله اش را دیگر نمی تواند فرو بندد. دنبالم بیا . می خواهیم از کنار خیمه ، رفتن عمو را به شط تماشا کنیم . چشمان خوشحال کودکان را ببین . همه قامت کشیده اند ، برخی به روی انگشان پا ، رد خاک اسب عمو را دنبال می کنند . به شط که رسید ، لبخند بود که بر لبان خشکیده کودکان و اهل خیام نقش بسته بود . آخر انقدر عطش و گرما بر کودکان اهل حرم چیره شده بود که لباس عربی شان را بالا می زدند و سینه شان را به زیر سایه خیمه ها و بوته ها می گذاشتند ...

امان از دل زینب ...

عطش این یک ساله ات را بردار و دست گدایی به سوی عباس دراز کن

امشب تو را می خواهم با یک مشک تنهایت بگذارم . . .

امشب می خواهم تو را با ذکری تنهایت بگذارم که برای کودکان حسین آرزو شد " عمو عباس عطش "

امشب می خواهم تو را با ناله های نیمه جان علمدار تنهایت بگذارم " یا اخا ! ادرک اخا"

امشب می خواهم تو را با مادری تنهایت بگذارم که دست بر پهلویش ، از بالای تل ، تنهایی پسرش را تماشا می کرد .

امشب برای دلت کم نگذار

خوب زیر و رویش کن . . .

باب الحوائج و دل شکسته ی مادر و تنهایی حسین

ای اهل حرم میر و علمدار نیامد

سقای حسین سید و سالار نیامد

 


چهارشنبه چهاردهم آبان ۱۳۹۳ توسط سید . . . ! |

شب دهم

فانوسی برای حسین
امشب چیزی در دلم نیست جز ذکری که خودش یک دنیا روضه است
امان از دل زینب

چهارشنبه چهاردهم آبان ۱۳۹۳ توسط سید . . . ! |

لبیک یا حسین (ع)

امروز خیلی سخت گذشت تا آرامش کردم
دلم را می گویم
بی تاب بود
هی به این طرف و آنطرف میزد خودش را
صدای تپش هایش تغییر کرده بود
خیلی برایش حرف زدم تا آرام گرفت
بغضی داشت
خون گریه میکرد
آرام دستی به رویش گذاشتم و برایش روضه ی عطش خواندم
سراب آرزوهایش را به گردنم آویختم
قسمتی از سنگ حرم بود
سنگ را که به دستش میدادم
آرام می گرفت
نفسی از ته دلش می کشید و آهی سوزان
آخر که دیدم نمی خوابد
تیر آخر را زدم
دست به روی دلم
کنج دیوار تکیه دادم و
السلام علیک یا اباعبدالله و علی الرواح التی ...


شنبه بیست و دوم شهریور ۱۳۹۳ توسط سید . . . ! |

حالا که سالهاست ذره ای شدم

حالا که سالهاست ذره ای شدم
و بدور حریمت طواف عشق را می دهم
یاد روزی افتادم
که دامنت را پر از سیب کرده بودی و
عطر حریم , حرمت را هدیه ام دادی
کنار شط
تکه ای از بدنم را برای سقایت گذاشتم
چشم در مقابل چشم
اشک در مقابل کرامت
حالا چشمانم روضه می خواند و
گلویم هق هق ناله های رباب را نجوا می کند
چه غریبانه پر کشید طفل رباب
که زمین هم پاکی او راستود و به دستان اربابش
پروازش داد


شنبه بیست و دوم شهریور ۱۳۹۳ توسط سید . . . ! |

من مانده ام و

اینجا رها شدم
دیگر
رباب هم نگاه به دستان حسین (ع) دوخته بود
نه از بابت آب
نگاه پرمعنایی به پرواز پرستوی کوچکش
انگار رباب میدانست
سیرابی طفل صغیرش
آب نیست
چرا که عمو , کارش را خوب میداند
عطش اصغر را اشک فرشته ها تنها سیراب می کند
قنداقه ای به وسعت آبها و آبراه های عالم
دستان پدر
سکوی اوج گرفتن اوست
رباب
آب
نگاه مضطرش
و پدر
پروازش بده
رهایش کن
بگذار اصغرم کبوتر حرم تو شود و استراحتگاهش
سینه ی زخم خورده ی پدر
سینه ی حسین
سینه ی حسین
و من مانده ام و
سینه زدن برای حسین


شنبه بیست و دوم شهریور ۱۳۹۳ توسط سید . . . ! |

بی قرار حسین(ع)

دلم هوای محرمتان را به شماره حساب می کند
حالا تا روز موعود چهل و اندی شب مانده
و من ایستاده ام به انتظار رویت قمر در آسمانه حرم
لبیک یا حسین
آرام بخش روزهای من است
برای قرار گرفتن و ماندن


شنبه بیست و دوم شهریور ۱۳۹۳ توسط سید . . . ! |

باز هم دلم نگذاشت

قلمم سرد شده

و دلم خیلی دور
تو برایم بنویس
از حرم
باب حسین
دست عمو
.. .. ..


شنبه بیست و پنجم مرداد ۱۳۹۳ توسط سید . . . ! |

وعده همین برای من است ، لبیک یا حسین

هنوز به قید حیاتم برای تو ماندم

. . .

 

لبیک یا حسین


شنبه سی ام فروردین ۱۳۹۳ توسط سید . . . ! |

باران که هست من به تو تنها که می شوم

حالم غریب بوی بهار است و باز نیست

پاییز قدر درختان سرو نیست

این توده های اشک که باران نمی شوند

. . .

لابد برای روضه ی رضوان غروب نیست

یا شایدم بونه به بغض می زند و هیچ نیست

من تا خدا برای رسیدن میسرم

من تا به عرش دست به دامن کشیده ام

. . .

باشد برای بعد

 

 

لبیک یا حسین


پنجشنبه بیست و دوم اسفند ۱۳۹۲ توسط سید . . . ! |

آرزویی برای دلت

این هست آرزوی خسته ی من

 . . .

حاجت به چشم روشنتان بسته شد ، بیا

 

لبیک یا حسین


شنبه هفدهم اسفند ۱۳۹۲ توسط سید . . . ! |

این همان وعده به فرداست که باشد ، باشد

آنقدر رخ تو بگیر از دل ما

تا شوم از نظرت دور . . .  دور . . . دور

هی نهیبی به دلم می زنی و می خوانم

هی نگاهی به خدا می کنی و می بارم

لاجرم جرم من این است ؛ خودت می دانی

که نکردم جرمی ، نکشیدم آهی ، نبریدم قلبی

یا سلامی که به احوال شما بر بخورد

یا کلامی که به چینی دلت دست ترک بار کشد

ای غروبت که دل انگیزی عمرم را برد

رخ نمایان بکن ای باده ی سرمست بیا

. . . !

باشد آقا . . .

به خدا صبر ندارم باشد

از شما نیست چه پنهان ، باشد

دلمان سخت گرفته ست ، باشد

این همان وعده به فرداست که باشد ، باشد

باشد آقا . . . باشد

 

لبیک یا حسین


دوشنبه چهاردهم بهمن ۱۳۹۲ توسط سید . . . ! |

هنوز امیدم بر اجابت ارباب هست

اینک زمانه های سپید گام در تاریخی نهفته اند

که تار و پودش را رج نزده ، قلاب کرده ایم

شاید این تاخیر رقم خورده

نشانی از حبل متین باشد

من به سدره المنتهی هستی ام ، تنها یک صلوات نذر بسته ام

دلت که شکست

اشکانت که تعریف نهاد پاکت را بر گونه هایت نقاشی کردند

از عمق دلت " آه " که شدی

رایحه ی سیب حبیب را استشمام خواهی کرد

و اما بعد

برای تو که بهترین واژه هایت ، همان طلاکوب های حاشیه قرآن را می خواند

نقش های بسته بر انگارهای زمین

برای  تو که ایستاده ای به ظهور

با توام " دل "

من محکوم به ماندن شده ام و تو محکوم به بودن

من محکومم به همدستی با برادران یوسف و تو . . .

بی آنکه ذره ای از چشمان یعقوب دور باشم

هنوز ماهیان زرورق شده ی حیاتت

حال پرواز دارند

که اگر می شد تا رهایی شان

نظاره گر احساس خوشایند بودن می شدیم

کنارت مزار سایه ای سیاه و خسته کشیده ام

مجالی یافتی . . .

فاتحه ای برای روحمان نثار کن

شاید مقبول افتاد و رها شدیم

. . .

انتظار ضریح دستانم را برای دعا لرزان ساخته

لیکن .  .  .

هنوز امیدم بر اجابت ارباب هست

لبیک یا حسین


یکشنبه بیست و دوم دی ۱۳۹۲ توسط سید . . . ! |

من خودم گذرگاه بودم !!!!

الهی بحق المحسن اذن گذرمان ده که اینجا جای ماندن نیست ...

حسرت گذر

از چه

از خودمان هم که رد شویم باز سایه ای جلوترمان رد می شود

افسوس از این همه رنگ بازی های نشسته بر بوم دلمان

دستی گره خورده بر این گنبددوار

حالا مانده تا اذن صادر کند

پر پرواز می خواهد رهایی

لبیک یا حسین

 


سه شنبه هفدهم دی ۱۳۹۲ توسط سید . . . ! |

چون چاره نیست می روم و می گذارمت

دل داده ای به کدام رویا

آن هنگام که از افقی دور چشم انتظار بارانی

تا ظهور ستاره

اندکی صبر طلب دارم

شکایتی نیست از من برای خودم

لیک

من بارانی ام

چترهایتان را بردارید

یادم باشد برای خودم بسوزم

نه

سوخت

هنوز زاویه دیوار و گامهای آخرش از چشمانم اشک می گیرد

. . .

باید برای عمه سوخت

حال تو می دانی و دیوار و مسمار و . . .و هزاران روضه ای که روضه خوان نمی خواهد

نمی دانم امسال چرا ربیع دلمان هنوز در کوچه پس کوچه های مدینه جامانده است

نمی دانم چرا امسال حضورتان کنارمان کمی احساس می شد

ولی بدان

من بارانی ام

چترهایتان را بردارید

افسوس از این سقیفه های چند رنگ زمانه ام که نای ماندن را از آدم می ستاند

افسوس از این همه فریب

اللهم العن اول ظالم ظلم حق محمد و آل محمد و آخر تابع

هوش باشم و هوش باشیم که صدای هل من ناصرش خواب از سر می گیرد

دلشوره هایم ، حس اشک هایی است که نیمه شب

صدای هق هق اش

. . .

چون چاره نیست می روم و می گذارمت

لبیک یا حسین


شنبه چهاردهم دی ۱۳۹۲ توسط سید . . . ! |

 



سعی بر آن دارم تا رهایی را با کلمات حقیرانه ام به تصویر کشیده و همچون غباری بر آستان مهربان ارباب طواف عشق دهم .
این وبلاگ هبوط کلمه بر صفحه ی دل است ، امید آنکه خوانندگان اش خود برسر ذوق بیایند و
قلم فرسایی شان در نظر دیگران باشد
حسین(ع) باب معرفتی است برای انسان رها و آزاد
حسین(ع) داستان نانوشته ای است در سینه ، که هر چه ورق می زنی به انتها نمی رسد
ان الحسین مصباح الهی و سفینه النجاه
باید غبار شد و برفراز گنبدزیبایش طواف داد . تو هم بیا که اینجا برای نفس کشیدن برایمان کم است . . .
علاقمند هستم نظرات ارزشمندتان را در خصوص سطرهای حقیر به یادگار بگذارید
سیدمحمد. . . !

پست الکترونیک

پروفایل مدیر وبلاگ

 

 

بهار هم که باشی
و کوچه ای که امسال
حالا فقط تو را می خوانم
سوره دلم
سوره دلم
سوره های دلم
هبوط کن
ما رأیت الاجمیلا
شب اول
شب دوم

 

 

فروردین ۱۳۹۴
اسفند ۱۳۹۳
دی ۱۳۹۳
آبان ۱۳۹۳
شهریور ۱۳۹۳
مرداد ۱۳۹۳
فروردین ۱۳۹۳
اسفند ۱۳۹۲
بهمن ۱۳۹۲
دی ۱۳۹۲
آذر ۱۳۹۲
آبان ۱۳۹۲
مهر ۱۳۹۲
شهریور ۱۳۹۲
مرداد ۱۳۹۲
تیر ۱۳۹۲
خرداد ۱۳۹۲
اردیبهشت ۱۳۹۲
فروردین ۱۳۹۲
بهمن ۱۳۹۱
دی ۱۳۹۱
آذر ۱۳۹۱
شهریور ۱۳۹۱
خرداد ۱۳۹۱
فروردین ۱۳۹۱
بهمن ۱۳۹۰
دی ۱۳۹۰
آذر ۱۳۹۰
آبان ۱۳۹۰
مهر ۱۳۹۰
شهریور ۱۳۹۰
مرداد ۱۳۹۰
تیر ۱۳۹۰
خرداد ۱۳۹۰
اردیبهشت ۱۳۹۰
فروردین ۱۳۹۰
آرشيو

 

 

 

پایگاه جامع عاشورا
قالبهای مذهبی وبلاگ
پرسه در خیال (حمیدرضا برقعی)

 

 

RSS 2.0

 


مرجع دریافت قالبها و ابزارهای مذهبی
.:
By Ashoora.ir & Blog Skin :.