اینجا رها شدن

دردم به جان خرید و دستم گرفت و برد . . . ازمرورگر اکسپرور استفاده نمایید


ما رأیت الاجمیلا

واژه ها دلم را می خورند

قلمم به جای جوهر

اشک بر صفحه ی دلم می نگارد

و چشم هایم روضه هایی می خوانند

که انگارسالهاست بر فراز نی نشسته اند

آفتاب که طلوع می کند

سا یه ی ماه را روی کمر زمین نقاشی می کشد

لیکن

خواهری هنوز رو به آفتاب سلام می دهد

ذکر می خواند و . . .

ما رأیت الاجمیلا

حالا سالهاست

غم هایم را که وسط می گذارم

برای خودم غصه می خواهم

لبیک یا زینب


یکشنبه بیست و پنجم آبان 1393 توسط سید . . . ! |

شب اول

فانوسی بردستان مسلم بن عقیل

دلم را گره زده ام بر آستانه عرفات و بی درنگ در لابه لای زمزمه های عاشقانه ی  حسین علیه السلام ، نام مسلم را چشمانم روضه خواند.
کوفه ! نام مسلم را خوب بر کوچه هایش حک کرده . و این تاریخ است که شرمسار سرگذشت مسلم و رفتار کوفیان می باشد. از آن زمان که امیرالمومنین علیه السلام تصدی منصب نظامی لشکر اسلام را به او داد و بعد از آن خدمتگزاری حسن بن علی علیه السلام را ، دلش  ، ذکر لبیک یا حسین بر لب داشت  . صدای لبیک یا حسین مسلم ، تاریخ را به لرزه در آورده است  بعد از چهل روز مسلم نامه ای به حسین می نویسد : " آنچه می گویم حقیقت است ، اکثریت قریب به اتفاق مردم کوفه آماده پشتیبانی شما هستند ؛ فوراً به کوفه حرکت کنید" .

من سکوت می کنم و تو را با نامه ی مسلم تنهایت می گذارم . . .

امشب فانوسی دست بگیر و برای دل خودت و دل مسلم ذکر بگو " امان از دل مسلم"

بر طوعه زنی جوانمرد رحمت

بر ابن زیاد لعنت

بر بکربن حمران احمری لعنت


چهارشنبه چهاردهم آبان 1393 توسط سید . . . ! |

شب دوم

فانوسی برای کاروان حسین(علیه اسلام)

سال61هجری قمری بود . بانگ جرس کاروان می آمد . کاروانی گلچین شده ، از ستاره های آسمان . انگار وعده داشتند خاک کربلا را تربت طوطیای عشاق کند . شب دوم محرم ، تپش های دل زینب(سلام الله علیها) جور دیگر بود . نگاه علمدار کاروان ، غوغای دیگری داشت . قدم های ارباب من و شما بر خاک کربلا ، کمر زمین را خم می کرد . فرشتگان از فراز آسمان ، زمزمه ی کوفه میا حسین می گفتند و تمام سوزشان دل مضطر عمه ی سادات شده بود . باید تاریخ از این سرزمین مبدا حیات دوباره ای بسازد . حیاتی که آب آن خون سیدالشهداء و یاران اوست . . . می خواهم امشب شما را با این نجوای حسین تنهایتان بگذارم . . .

نجوایی که مدتی پیش در عرفات با خدایش راز و نیاز می کرد . . .

وَعَلائِقِ مَجارى نُورِ بَصَرى وَاَساریرِ صَفْحَهِ جَبینى وَخُرْقِ

و رشته هاى دید نور چشمانم و خطوط صفحه پیشانیم

مَسارِبِ نَفْسى وَخَذاریفِ مارِنِ عِرْنینى وَمَسارِبِ سِماخِ سَمْعى

و رخنه هاى راههاى تنفسم و پرده هاى نرمه بینیم و راههاى پرده گوشم

وَما ضُمَّتْ وَاَطْبَقَتْ عَلَیْهِ شَفَتاىَ وَحَرَکاتِ لَفْظِ لِسانى وَمَغْرَزِ

و آنـچـه بـچـسـبـد و روى هـم قـرار گـیـرد بـر آن دو لبـم و حـرکـتـهـاى تـلفظ زبانم و محل پیوست کام

حَنَکِ فَمى وَفَکّى وَمَنابِتِ اَضْراسى وَمَساغِ مَطْعَمى وَمَشْرَبى

(فـک بـالاى ) دهـان و آرواره ام و مـحـل بـیـرون آمـدن دنـدانـهـایـم و محل چشیدن خوراک و آشامیدنیهایم

کَبِدى وَما حَوَتْهُ شَراسیفُ اَضْلاعى وَحِقاقُ مَفاصِلى وَقَبضُ

جگرم و آنچه را در بردارد استخوانهاى دنده هایم و سربندهاى استخوانهایم و انقباض

دلت که خوب روضه خواند ، به خیمه های امشب بیندیش که چندی دیگر بوی دودشان ، به تاریخ را سرشار از غبار بی وفایی کوفیان خواهد کرد. . . .

لبیک یا حسین


چهارشنبه چهاردهم آبان 1393 توسط سید . . . ! |

شب سوم

فانوسی برای رقیه سلام الله علیها

سوم صفر 61 هجری قمری ، همیشه پدر برایش هدیه می خرید . حالا برای دختر هدیه ای آورده اند . . . !!

گوشواره است ؟

چادر ؟

کفش ؟

غذا ؟

. . . ؟!

این بار پدر برایش هدیه ای نیاورده بود بلکه خود پدر را برایش آورده اند تا شاید بهانه گیری اش کمتر شود و بی تابی اش پایان یابد

سر بابا را که به او رساندند یک چشمش  به سر بابا بود و گوشه ی چشمی به عمه !

بهانه ای نداشت دیگر

بی تابی نمی کرد

دست به موهای خاکی پدر می کشید و محاسن خونی اش را نوازش می کرد

زمزمه ای کودکانه برای لب های پدر داشت

اسکوت حسین و زمزمه های رقیه در هم گره خورده بود

رقیه رفت به عمق سکوت حسین

حالا بقیه اش با خودت

امشب تو را در خرابه های شام تنها می گذارم

شاید تو هم مثل رقیه نیاز داشته باشی کمی با سر بریده ی ارباب خلوت کنی


چهارشنبه چهاردهم آبان 1393 توسط سید . . . ! |

شب چهارم

فانوسی در دستان دوطفلان حضرت زینب سلام الله علیها

نگاهش که به حسین افتاد ، دلش لرزید و نگاهش به نگاهش گره خورد . همین یک نگاه آزادش کرد . سلام بر دل حرّ که شیدای دل حسین شد . . .
گره خوردن آزادی حر و دوطفلان زینب سلام الله علیها در این شب ، برای دل بی قرار ما نشانه ست . یکی دلش رها شد و دیگری دل از فرزند کشید و همچون کبوتری در آستان برادر رهایشان ساخت...

بی گمان خدای زینب ، برایش تقدیری آفریده بود از صبر که از رهایی جگرگوشه هایش برای او شروع می شود . صبر صبر صبر. . .

سلام بر قلب صبور زینب

امشب تو را با خواهر  حسین علیه السلام تنهایت می گذارم

نگاهی به قلب آزاد شده ی حر

نگاهی به قلب مضطر خواهر

. . .


چهارشنبه چهاردهم آبان 1393 توسط سید . . . ! |

شب پنجم

فانوسی برای  عبدالله بن حسن

یادت هست روضه ی کریم اهل بیت را که می خواندند ، ناخود آگاه دلت بوی کربلا می گرفت . حلقه ی وصل میان حسن علیه السلام و برادرش همین دردانه است . سنی نداشت ولی عبد و مطیع خدا و ولی اش بود ؛ عبدالله . نگاه معصومش ، حسین علیه السلام را یاد برادرش می انداخت . . . دستانش را همیشه در دستان عموجانش قرار می داد ، ولی کربلا ؛ دیگر . . .

امشب تو را با مدافع کوچک حسین علیه السلام تنهایت می گذارم .

 بی گمان درد و دلت را اگر برایش بگویی ، حلقه ی اتصال حسنین به خوبی می تواند روضه ی دلت را برایشان وصف کند . . .


چهارشنبه چهاردهم آبان 1393 توسط سید . . . ! |

شب ششم

فانوسی برای  قاسم بن الحسن

طعم عسل را چشیده ای ؟ شیرین تر از عسل برایت چیزی هست ؟ برای قاسم بود ! مرگ و شهادت در راه مولایش ، شیرینی در کام او گذاشته بود که از عسل برایش شیرین تر بود .

دردانه ی سیزده ساله حسن علیه السلام خوب می دانست چگونه با کلامش ، ولی زمانه اش را خشنود سازد و عملش روز عاشورا گواه بر کلام نافذش شد . روبندت را بگشای قاسم تا روی مه جبینت را عباس ببیند و مبارزه ات را بستاید . . .

قاسم جان ! قسم به نام پدرت حسن علیه السلام که درس آزادگی و دلدادگی تان ما را ولایی کرد.

امشب تو را با شب عاشورای حسین علیه السلام تنهایت می گذارم .

احلی من العسل قاسم برای توست تا امشب با دلت خلوت کنی . . .


چهارشنبه چهاردهم آبان 1393 توسط سید . . . ! |

شب هفتم

فانوسی برای  دردانه ی حسین علی اصغر

بی شک در کنارت تا کنون نوزاد زیاد دیده ای ، یا شاید آب و غذایش را داده ای و شاید نگاه کرده ای که مادرش چه میزان آب و غذا برای هر وعده اش به او میدهد . بعید می دانم منظورم را نگرفته باشی . . .


فقط قول بده آرام گریه کنی ، کودک رباب در آغوش مادر آرام گرفته . . .


فقط قول بده هق هق گریه ات دل رباب را به آتش نکشد


حلقه ی وصل رباب و علی اصغرش چیزی نبود که من و شما بدانیم . خودت را لحظاتی به جای مادری بگذار که تمام امیدش را تیری به آتش کشیده است و صحنه ای را مجسم کن که پدری ، درحالی که شانه هایش تکان می خورد از فرط گریه ، برای کودکش قبری . . .

چه گذشت بر حسین علیه السلام وقتی که مانده بود چگونه اصغرش را به رباب بر گرداند .

امشب تو را با نگاه مضطر رباب ، آن هنگامی که کودکش را به دستان همسرش سپرد ،  تنهایت می گذارم . . .

انگار تو هم مثل من با باب الحوائج حسین علیه السلام کاری داری . . .


چهارشنبه چهاردهم آبان 1393 توسط سید . . . ! |

شب هشتم

فانوسی برای علی اکبر

شبیه اش را کسی ندیده بود . آنقدر که وقتی روبند از رویش کنار رفت . لشکر کفر به یکباره گمان بر حضور رسول الله صل الله علیه و آله در میدان پیکار برد. . .

ساعاتی قبل تر ، فرزند رشید حسین ، شاگرد مکتب شجاعت عباس . قرار بود به میدان برود . منظورم را اینگونه برایت شرح می دهم . سفر دور که می خواهی بروی ، دیدی چگونه مادرت بدرقه ات می کند و برایت دعا می خواند و دلشوره هایش را در انتهای ذکرش برایت بغض می کند و . . .

حالا قرار است علی اکبر به میدان برود .  حال خیمه ها برای تو ، حال مادر علی برای من . . .

چگونه ارباب من و شما خود را به علی رساند نمی دانم و نمی فهمم . حالا علی در آغوش پدر بود . بهتر برایت بگویم حسین خود را در آغوش علی اش برد . آغوشی که هر قطعه اش حسین را یاد جگر پاره پاره ی برادرش حسن انداخت....

امشب تو را با لحظه ای که علی اکبر از فرط تشنگی به سوی خیمه آمد و پدر، لبان خشکش را بر کام علی نهاد تنهایت می گذارم ، به فاصله ی نگاه حسین با علی اش . . . .


چهارشنبه چهاردهم آبان 1393 توسط سید . . . ! |

شب نهم

فانوسی برای عباس

باران می بارد . . .
آسمان بغض های چندین و چند ساله اش را دیگر نمی تواند فرو بندد. دنبالم بیا . می خواهیم از کنار خیمه ، رفتن عمو را به شط تماشا کنیم . چشمان خوشحال کودکان را ببین . همه قامت کشیده اند ، برخی به روی انگشان پا ، رد خاک اسب عمو را دنبال می کنند . به شط که رسید ، لبخند بود که بر لبان خشکیده کودکان و اهل خیام نقش بسته بود . آخر انقدر عطش و گرما بر کودکان اهل حرم چیره شده بود که لباس عربی شان را بالا می زدند و سینه شان را به زیر سایه خیمه ها و بوته ها می گذاشتند ...

امان از دل زینب ...

عطش این یک ساله ات را بردار و دست گدایی به سوی عباس دراز کن

امشب تو را می خواهم با یک مشک تنهایت بگذارم . . .

امشب می خواهم تو را با ذکری تنهایت بگذارم که برای کودکان حسین آرزو شد " عمو عباس عطش "

امشب می خواهم تو را با ناله های نیمه جان علمدار تنهایت بگذارم " یا اخا ! ادرک اخا"

امشب می خواهم تو را با مادری تنهایت بگذارم که دست بر پهلویش ، از بالای تل ، تنهایی پسرش را تماشا می کرد .

امشب برای دلت کم نگذار

خوب زیر و رویش کن . . .

باب الحوائج و دل شکسته ی مادر و تنهایی حسین

ای اهل حرم میر و علمدار نیامد

سقای حسین سید و سالار نیامد

 


چهارشنبه چهاردهم آبان 1393 توسط سید . . . ! |

شب دهم

فانوسی برای حسین
امشب چیزی در دلم نیست جز ذکری که خودش یک دنیا روضه است
امان از دل زینب

چهارشنبه چهاردهم آبان 1393 توسط سید . . . ! |

لبیک یا حسین (ع)

امروز خیلی سخت گذشت تا آرامش کردم
دلم را می گویم
بی تاب بود
هی به این طرف و آنطرف میزد خودش را
صدای تپش هایش تغییر کرده بود
خیلی برایش حرف زدم تا آرام گرفت
بغضی داشت
خون گریه میکرد
آرام دستی به رویش گذاشتم و برایش روضه ی عطش خواندم
سراب آرزوهایش را به گردنم آویختم
قسمتی از سنگ حرم بود
سنگ را که به دستش میدادم
آرام می گرفت
نفسی از ته دلش می کشید و آهی سوزان
آخر که دیدم نمی خوابد
تیر آخر را زدم
دست به روی دلم
کنج دیوار تکیه دادم و
السلام علیک یا اباعبدالله و علی الرواح التی ...


شنبه بیست و دوم شهریور 1393 توسط سید . . . ! |

حالا که سالهاست ذره ای شدم

حالا که سالهاست ذره ای شدم
و بدور حریمت طواف عشق را می دهم
یاد روزی افتادم
که دامنت را پر از سیب کرده بودی و
عطر حریم , حرمت را هدیه ام دادی
کنار شط
تکه ای از بدنم را برای سقایت گذاشتم
چشم در مقابل چشم
اشک در مقابل کرامت
حالا چشمانم روضه می خواند و
گلویم هق هق ناله های رباب را نجوا می کند
چه غریبانه پر کشید طفل رباب
که زمین هم پاکی او راستود و به دستان اربابش
پروازش داد


شنبه بیست و دوم شهریور 1393 توسط سید . . . ! |

من مانده ام و

اینجا رها شدم
دیگر
رباب هم نگاه به دستان حسین (ع) دوخته بود
نه از بابت آب
نگاه پرمعنایی به پرواز پرستوی کوچکش
انگار رباب میدانست
سیرابی طفل صغیرش
آب نیست
چرا که عمو , کارش را خوب میداند
عطش اصغر را اشک فرشته ها تنها سیراب می کند
قنداقه ای به وسعت آبها و آبراه های عالم
دستان پدر
سکوی اوج گرفتن اوست
رباب
آب
نگاه مضطرش
و پدر
پروازش بده
رهایش کن
بگذار اصغرم کبوتر حرم تو شود و استراحتگاهش
سینه ی زخم خورده ی پدر
سینه ی حسین
سینه ی حسین
و من مانده ام و
سینه زدن برای حسین


شنبه بیست و دوم شهریور 1393 توسط سید . . . ! |

بی قرار حسین(ع)

دلم هوای محرمتان را به شماره حساب می کند
حالا تا روز موعود چهل و اندی شب مانده
و من ایستاده ام به انتظار رویت قمر در آسمانه حرم
لبیک یا حسین
آرام بخش روزهای من است
برای قرار گرفتن و ماندن


شنبه بیست و دوم شهریور 1393 توسط سید . . . ! |

باز هم دلم نگذاشت

قلمم سرد شده

و دلم خیلی دور
تو برایم بنویس
از حرم
باب حسین
دست عمو
.. .. ..


شنبه بیست و پنجم مرداد 1393 توسط سید . . . ! |

وعده همین برای من است ، لبیک یا حسین

هنوز به قید حیاتم برای تو ماندم

. . .

 

لبیک یا حسین


شنبه سی ام فروردین 1393 توسط سید . . . ! |

باران که هست من به تو تنها که می شوم

حالم غریب بوی بهار است و باز نیست

پاییز قدر درختان سرو نیست

این توده های اشک که باران نمی شوند

. . .

لابد برای روضه ی رضوان غروب نیست

یا شایدم بونه به بغض می زند و هیچ نیست

من تا خدا برای رسیدن میسرم

من تا به عرش دست به دامن کشیده ام

. . .

باشد برای بعد

 

 

لبیک یا حسین


پنجشنبه بیست و دوم اسفند 1392 توسط سید . . . ! |

آرزویی برای دلت

این هست آرزوی خسته ی من

 . . .

حاجت به چشم روشنتان بسته شد ، بیا

 

لبیک یا حسین


شنبه هفدهم اسفند 1392 توسط سید . . . ! |

این همان وعده به فرداست که باشد ، باشد

آنقدر رخ تو بگیر از دل ما

تا شوم از نظرت دور . . .  دور . . . دور

هی نهیبی به دلم می زنی و می خوانم

هی نگاهی به خدا می کنی و می بارم

لاجرم جرم من این است ؛ خودت می دانی

که نکردم جرمی ، نکشیدم آهی ، نبریدم قلبی

یا سلامی که به احوال شما بر بخورد

یا کلامی که به چینی دلت دست ترک بار کشد

ای غروبت که دل انگیزی عمرم را برد

رخ نمایان بکن ای باده ی سرمست بیا

. . . !

باشد آقا . . .

به خدا صبر ندارم باشد

از شما نیست چه پنهان ، باشد

دلمان سخت گرفته ست ، باشد

این همان وعده به فرداست که باشد ، باشد

باشد آقا . . . باشد

 

لبیک یا حسین


دوشنبه چهاردهم بهمن 1392 توسط سید . . . ! |

هنوز امیدم بر اجابت ارباب هست

اینک زمانه های سپید گام در تاریخی نهفته اند

که تار و پودش را رج نزده ، قلاب کرده ایم

شاید این تاخیر رقم خورده

نشانی از حبل متین باشد

من به سدره المنتهی هستی ام ، تنها یک صلوات نذر بسته ام

دلت که شکست

اشکانت که تعریف نهاد پاکت را بر گونه هایت نقاشی کردند

از عمق دلت " آه " که شدی

رایحه ی سیب حبیب را استشمام خواهی کرد

و اما بعد

برای تو که بهترین واژه هایت ، همان طلاکوب های حاشیه قرآن را می خواند

نقش های بسته بر انگارهای زمین

برای  تو که ایستاده ای به ظهور

با توام " دل "

من محکوم به ماندن شده ام و تو محکوم به بودن

من محکومم به همدستی با برادران یوسف و تو . . .

بی آنکه ذره ای از چشمان یعقوب دور باشم

هنوز ماهیان زرورق شده ی حیاتت

حال پرواز دارند

که اگر می شد تا رهایی شان

نظاره گر احساس خوشایند بودن می شدیم

کنارت مزار سایه ای سیاه و خسته کشیده ام

مجالی یافتی . . .

فاتحه ای برای روحمان نثار کن

شاید مقبول افتاد و رها شدیم

. . .

انتظار ضریح دستانم را برای دعا لرزان ساخته

لیکن .  .  .

هنوز امیدم بر اجابت ارباب هست

لبیک یا حسین


یکشنبه بیست و دوم دی 1392 توسط سید . . . ! |

من خودم گذرگاه بودم !!!!

الهی بحق المحسن اذن گذرمان ده که اینجا جای ماندن نیست ...

حسرت گذر

از چه

از خودمان هم که رد شویم باز سایه ای جلوترمان رد می شود

افسوس از این همه رنگ بازی های نشسته بر بوم دلمان

دستی گره خورده بر این گنبددوار

حالا مانده تا اذن صادر کند

پر پرواز می خواهد رهایی

لبیک یا حسین

 


سه شنبه هفدهم دی 1392 توسط سید . . . ! |

چون چاره نیست می روم و می گذارمت

دل داده ای به کدام رویا

آن هنگام که از افقی دور چشم انتظار بارانی

تا ظهور ستاره

اندکی صبر طلب دارم

شکایتی نیست از من برای خودم

لیک

من بارانی ام

چترهایتان را بردارید

یادم باشد برای خودم بسوزم

نه

سوخت

هنوز زاویه دیوار و گامهای آخرش از چشمانم اشک می گیرد

. . .

باید برای عمه سوخت

حال تو می دانی و دیوار و مسمار و . . .و هزاران روضه ای که روضه خوان نمی خواهد

نمی دانم امسال چرا ربیع دلمان هنوز در کوچه پس کوچه های مدینه جامانده است

نمی دانم چرا امسال حضورتان کنارمان کمی احساس می شد

ولی بدان

من بارانی ام

چترهایتان را بردارید

افسوس از این سقیفه های چند رنگ زمانه ام که نای ماندن را از آدم می ستاند

افسوس از این همه فریب

اللهم العن اول ظالم ظلم حق محمد و آل محمد و آخر تابع

هوش باشم و هوش باشیم که صدای هل من ناصرش خواب از سر می گیرد

دلشوره هایم ، حس اشک هایی است که نیمه شب

صدای هق هق اش

. . .

چون چاره نیست می روم و می گذارمت

لبیک یا حسین


شنبه چهاردهم دی 1392 توسط سید . . . ! |

ارباب کرم نما و عنایتی نثار نوکر کن

به ذکری گرفته دلم دم که مختصر شده ام

به یاد رباب و علی اصغرش ، عطش شده ام

کرم ببین که گرفته عمو دم از نگاه حسین

. . .

دلم آشوب

لبیک  یا  حسین 



یکشنبه هشتم دی 1392 توسط سید . . . ! |

ستاره ای بدرخشید و

لابد برای این دلتان آه می کشید

این ندبه هم گذشت . . .

چقدر پیر گشته اید

*****       *****

هر صبح رو به ضریحی که گوشه اش شدم

دستم به سینه و حالی دگر شدم

ای ماجرای هزار و چندساله ی خدا

کُشتی مرا به خدا ؛ عاقبت بیا

 

لبیک یا حسین


سه شنبه نوزدهم آذر 1392 توسط سید . . . ! |

حالا باز می توانی بگویی " تنهایم "

آنقدر سکوت شده ام که از انتهای گلویم صدای خراشید ه ای بانگ آزادی را به یادم ، فریاد می زند

به جان نسیم می وزد این بوی سیب چیست

این ناله ی غریب مادر غریب چیست . . .

حالا تو از خودت بپرس !!!

صدای قلبت خوب تو را می شناسد

چرا که آهنگی می زند که تو دوستش داری

در آرامش

در اضطراب

اما

صدای تنهایی ات با همه اش فرق دارد

خوب که تنها شدی

چشمانت که روضه خوان شد

لبانت که گزیدنی نازک را بر دندانت . . .

چانه ات که لرزید و چهارزانو خودت را بغل گرفتی

سری به آسمان بلند کن و از اعماق تنهایی ات

تنها یک نفر را صداکن

زینب . . .

حالا هر چقدر دوست داری گریه کن

همه گریه کنید

ملائکه

و . . .

برادرش هم گریه می کند

حتی عباس هم . . .

صاحب زمانه هم ذکری گرم بر لب دارد و اشکی خونین بر این مصائب

با خود دم گرفته و : امان از دل زینب

حالا باز می توانی بگویی " تنهایم "

 

لبیک یا حسین


شنبه نهم آذر 1392 توسط سید . . . ! |

مادرتان که گفت بنیّ ، آنقدر دلم بر هم ریخت که سراب شدم

مادرت گفت بنی دل ما ریخت به هم

مصرعی شد برای دلمان . . .

 ***************************

 

آنقدر ریخت و پاش شده ام که نمی دانم دانه هایم را کجا چال کرده ام

زیر کدام خیمه مویه کنان بر سر زده ام و . ..

کاش برای اولین گام ، به آخرش نرسیده بودم

حالا من گام بر می دارم و تو سیبی بر دامن من می گذاری

حالا من سیب می شوم و تو عطر نشسته بر گلویت را ، حبّه ام می دهی

ارباب . . .

یقه چاک داده ام و طوق نوکری تان را بر گردن

سیاهی پیرهنم از عزایتان سیاه تر شده

چنان سیاه که گناهم آروزی چاه می کشد

ای امیر قلب های غم گرفته

تو که خوب می دانی کوچه های همین بام بود که پرواز گرفتم

و تو برایم دست مهر را بر بالای قبه ای سرخ پوش تکان می دادی

مادرتان که گفت بنیّ ، آنقدر دلم بر هم ریخت که سراب شدم

سرابی خشک برای دل حیرانم

گمان می کنم نام کوچه ای را در دلم دنبال می کنم

کوچه ای که بوی دودش

سالهاست ؛ انتظار بقیع را برایم به کفنی سپید تبدیل کرده

شاید کفنم امانتی است در دستان ستاره ای که تو نشانم دادی

ارباب . .

دوست دارم صدایتان بزنم با فریادی رسا

بر بام قله ی عشق نوکری

ارباب . . .

حال و هوای دلم را ریخته ای بهم

می دانی . . .

قبل ماه تان ، انتظار رویت حلول اش را می کشیدم و اکنون

حیرانم . . .

مات و مبهوتم به آینده ای که تو می دانی و من حیرانم . . .

نشانه ای برایم بگذار

مثل همان سیب

ارباب . . .

حلقه ی الفتتان ، بر گردن حقیرم مستدام باد

لبیک یا حسین


چهارشنبه ششم آذر 1392 توسط سید . . . ! |

چقدر حرف برایت دارم حسین

چقدر حرف برایت دارم حسین

حرم / قبّه . . .

خیمه / زینب . . .

کوچه / . . .

حالا خوب می فهمی ذکر " امان از دل زینب " را

بوی رهایی ات را هنوز رصد می کنم

هر روز از پشت شیشه ای غم گرفته

گام عشق بر می داری و اذن سکوتی دوباره

یادبودی از آخرین حضور

در فستیوال تندیس های بغض کرده ی آرزوهایم

چنان رخ می نماید

که انگار تیشه های پیکر تراش پیری

صدای غربت را نجوا می کند

من نه ذره ام ، نه حبه ای برای یار

من بسان غباری شده ام که هر روز

انتظار دستی را می کشم که از روی قاب تنهایی پاکم کند

انتظار باد و نسیمی تا رهایم کند و پروازم دهد به سویت

حالا تو قضاوت سختی بر گردنم نهادی

دلم . . .

این سطرها را برای تو نوشتم

شاید برای چندمین بار بود که از خودم برای خودم واژه آورده ام

اینک زمانه همین نزدیکی ایستاده

لبیک یا حسین


چهارشنبه بیست و نهم آبان 1392 توسط سید . . . ! |

ستاره طایر 3

قدری بلند کن سر خود به روی نی

تا لااقل رقیه نگیرد بها نه ات

لبیک یا حسین


دوشنبه بیست و هفتم آبان 1392 توسط سید . . . ! |

تنها به اذن تو گوش ایستاده ام

بوی روضه ی چشمانت می آید

یادت هست دلم

کنار کوچه ای هوای بارانی ات را برایم بدرغه کردی و . . .

حالا از غروب همان روز

به اندازه ی همان ذره برایم حبه ای گذاشتی و رفتی

حبه . . .

نشانه های آمدنت را ساعتی که زیر قبه ات بودم

قاصدکی مژده بر چشمانم گذاشت

اینجا هنوز چهل منزل زینب سلام الله علیها زمزمه ی روز و شب من است

معرفت . . .

باید هنوز ستاره های نشسته بر گلویم را بشمارم و دستانم را پر از آسمان کنم

باید هنوز به دامن مادری چنگ زد و امید لطف را از  خودت ، ارباب داشت

لبیک یا حسین

ذکری بود که خودت به من هدیه دادی

آماده ام برای رهایی

تنها به اذن تو گوش ایستاده ام

چقدر حرف برابت دارم

لبیک یا ارباب


یکشنبه بیست و ششم آبان 1392 توسط سید . . . ! |

 



سعی بر آن دارم تا رهایی را با کلمات حقیرانه ام به تصویر کشیده و همچون غباری بر آستان مهربان ارباب طواف عشق دهم .
این وبلاگ هبوط کلمه بر صفحه ی دل است ، امید آنکه خوانندگان اش خود برسر ذوق بیایند و
قلم فرسایی شان در نظر دیگران باشد
حسین(ع) باب معرفتی است برای انسان رها و آزاد
حسین(ع) داستان نانوشته ای است در سینه ، که هر چه ورق می زنی به انتها نمی رسد
ان الحسین مصباح الهی و سفینه النجاه
باید غبار شد و برفراز گنبدزیبایش طواف داد . تو هم بیا که اینجا برای نفس کشیدن برایمان کم است . . .
علاقمند هستم نظرات ارزشمندتان را در خصوص سطرهای حقیر به یادگار بگذارید
سیدمحمد. . . !

پست الکترونیک

پروفایل مدیر وبلاگ

 

 

ما رأیت الاجمیلا
شب اول
شب دوم
شب سوم
شب چهارم
شب پنجم
شب ششم
شب هفتم
شب هشتم
شب نهم

 

 

آبان 1393
شهریور 1393
مرداد 1393
فروردین 1393
اسفند 1392
بهمن 1392
دی 1392
آذر 1392
آبان 1392
مهر 1392
شهریور 1392
مرداد 1392
تیر 1392
خرداد 1392
اردیبهشت 1392
فروردین 1392
بهمن 1391
دی 1391
آذر 1391
شهریور 1391
خرداد 1391
فروردین 1391
بهمن 1390
دی 1390
آذر 1390
آبان 1390
مهر 1390
شهریور 1390
مرداد 1390
تیر 1390
خرداد 1390
اردیبهشت 1390
فروردین 1390
اسفند 1389
بهمن 1389
دی 1389
آرشيو

 

 

 

پایگاه جامع عاشورا
قالبهای مذهبی وبلاگ
پرسه در خیال (حمیدرضا برقعی)

 

 

RSS 2.0

 


مرجع دریافت قالبها و ابزارهای مذهبی
.:
By Ashoora.ir & Blog Skin :.